تبليغاتX

فرشته های زمینی

فرشته های زمینی

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

سلام دوستان.من به پیشنهاد استادعزیزم آقای قنبری(استادادبیات عمومی)وبلاگی برای معرفی شهرم ایجاد کردم.اولش فکر کردم چرا باید این کار رو بکنم ولی حالا که این وبلاگ رو درست کردم اطلاعاتی درمورد شهرم به دست آوردم که حتی خانواده ام هم نمیدونستن.خیلی خوشحالم که این کار فرهنگی رو انجام داد.از آقای قنبری خیلی خیلی تشکرمیکنم 

امیدوارم شماهم به این وبلاگ سر بزنید و کمی با کوشک آشنا شوید

www.koushk.persianblog.ir

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:45 توسط معصومه |

خداوندا میان نور نشسته ام و همه جا را تاریک میبینم.نمی دانم چرا ، اما برای دیدن پرتو های مهتاب عینک آفتابی به چشم زده ام
برای گشت زدن در کوچه های اطراف خانه تو چتر بر سر گرفته ام و گله دارم از اینکه آسمان اینجا کوچک و نازیباست....شاید وقتی که به خانه ات رسیدم آنقدر چمدان هایم بزرگ شده باشد که نتوانم از چارچوب در خانه ات رد شوم...

اما نه... تو مهمان نوازی ..میدانم به خاطر من هم که شده چارچوب درت را عوض میکنی 
                                                                                                          خدایا آمده ام با چمدان هایی پر از گناه

                                        

                                            اگر چه نیت خوبی است زیستن اما

                                          خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم

                                           تمام حجم زمین را شناختیم بس است

                                              بیا به تجربه به آسمان سری بزنیم

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:30 توسط معصومه

چقدر زشته که ما عادت داریم بادیدن لباس و پوشش یه شخص سریع در موردش قضاوت کنیم...

چقدر بده که وقتی نوشته های یه شخص رو میخونیم به خودمون اجازه میدیم هر فکری در موردش بکنیم...

من این ها رو برای تذکر به خودم نوشتم تا همیشه یادم باشه نمیشه به این راحتی در مورد دیگران قضاوت کرد....

شما هم اگه دوست داشتید به این حرفام یکم فکر کنید.....همین

                                                                                           یا علی

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:19 توسط معصومه

سلام دوستان.انشاا...فردا راهی مشهدم.دوست داشتم در این دوهفته استراحت حسابی به وبلاگم سروسامانی بدم اما انگار باید به بزرگی خودتون ببخشید و همینجوری تحملش کنید.

انشاا...از جانب همه نایب الزیاره هستم.همه تون رو دعا میکنم شما هم دعا کنید دعای من مستجاب بشه.

فعلا خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:25 توسط معصومه |

من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی ...
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ؟!

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم ...
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:29 توسط معصومه |

گفتند: چهل‌ شب‌ حیاط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو کن.

شب‌ چهلمین، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روییدم‌ و خضر نیامد. زیرا فراموش‌ کرده‌ بودم‌ حیاط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو کنم.

گفتند: چله‌نشینی‌ کن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمین‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهی‌ رفت و ... و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ کوچک‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندی‌ را بوی‌ نبردم. زیرا از یاد برده‌ بودم‌ که‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنیا زنجیر کرده‌ام.

گفتند: دلت‌ پرنیان‌ بهشتی‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پیچیده‌ است. پرنیان‌ دلت‌ را واکن‌ تا بوی‌ بهشت‌ در زمین‌ پراکنده‌ شود.چنین‌ کردم، بوی‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت، و تازه‌ دانستم‌ بی‌آن‌ که‌ باخبر باشم، شیطان‌ از دلم‌ چهل‌ تکه‌ای‌ برای‌ خودش‌ دوخته‌ است.به‌ اینجا که‌ می‌رسم، ناامید می‌شوم، آن‌قدر که‌ می‌خواهم‌ همه‌ سرازیری‌ جهنم‌ را یکریز بدوم. اما فرشته‌ای‌ دستم‌ را می‌گیرد

و می‌گوید: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن. خدا چلچراغی‌ از آسمان‌ آویخته‌ است‌ که‌ هر چراغش‌ دلی‌ است. دلت‌ را روشن‌ کن. تا چلچراغ‌ خدا را بیفروزی. فرشته‌ شمعی‌ به‌ من‌ می‌دهد و می‌رود. راستی‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن، ببین‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:18 توسط معصومه |

سال‌ها پيش از اين
زير يك سنگ
در گوشه‌اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين.

****
يك كمي خاك
كه دعايش
ديدن آخرين پله آسمان بود
آرزويش هميشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكه‌اي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
****
راستي
من همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 22:0 توسط معصومه |

بسیار ساده و غریب

همچون لقب شان

نه همچون جایگاه شان در ایران و دل مردم

شهادت پدر بزرگوارتان را خدمت شما تسلیت میگویم آقا جان

 

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:52 توسط معصومه |

قلب من
قالی خداست
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب
برق می زند
قالی قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب

شب که می شود،خدا
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم،گریه می کنم
اشک من ستاره می شود
هرستاره ای به سمت ماه می رود
یک شبی حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه

ای خدا به من بگو
لکه های چرک مرده را کجا
خاک می کنند؟
از میان تار و پود قلب
جای جوهر گناه را چطور
پاک می کنند؟
آه...آه از این همه گناه و اشتباه
آه نام دیگر توست
آه بال می زند به سوی تو
کبوتر تو است

قلب من دوبار تند تند می زند
مثل اینکه باز هم خدا
روی قالی دلم،قدم گذاشته
در میان رشته های نازک دلم
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته
قلب من چقدر قیمتی است
چون که قالی ظریف و دست باف اوست
این پرنده ای که لای تار و پود آن نشسته است
هد هد است
می پرد به سوی قله های قاف دوست

عرفان نظر آهاری
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:53 توسط معصومه |

زیر گنبد کبود
جز من و خدا

کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

عرفان نظر آهاری
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:5 توسط معصومه |

برای دلم مینویسم....برای دلم که تنهاست....

همیشه وقتی دلم میگیرد برای تو می نویسم...

برای تو که دلیل زنده بودن منی....تویی که هوای تنفس منی..

تویی که ضربان قلب و نبضم را با پلک هایت می زنی

چرا همه فکر میکنند تویی که زندگی منی اهل زمینی

آری...تو اهل زمینی..اما سال ها پیش پر کشیدی و شدی فرشته زمینی

تمام نوشته هایم...تمام احساساتم...همه نشانی از دلتنگی من است...

می خواهم یادت را زنده بدارم چرا که رهبرم گفته است :«زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست»

می خواهم چادرم را بالی کنم برای پرواز...برای فرشته زمینی بودن....

دستم را بگیر و به آسمان ببر

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:9 توسط معصومه |

 

عشق را اگر هجی کنم یاد نگاهت ، دستانت و لبخندت می افتم

هنوز هم در حسرت آن روزها مانده ام....آن روزها که وقتی دستم را می گرفتی انگار که من حل می شدم میان همه خوشی ها

آنقدر نگاهت آبی بود که حس پرواز، مرا با خود می برد

و لبخندت آب حیاتی بود که هر روز بر عمرم می افزود

من با نگاه تو در خیال خود به آسمان می رفتم و با لبخندت زندگی می کردم

و هنوزم که هنوزست نفهمیده ام که آن لبخند و نگاه تو بودی یا تو از لبخند و نگاه بودی

هنوز مانده ام در این تردید که تو خود ِ عشق بودی یا عشق از تو بود

من برای یافتن جوابن هر شب به آسمان خیره می شوم و میان ستاره هایی که ممکن است هرکدامشان خانه تو باشند گم می شوم

و انگار هنوزم که هنوز است تو می خواهی غریبه بمانی در خاطر پریشانم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:54 توسط معصومه |

حافظ و سعدی را که باز میکنم میان نگاهت گم می شوم

و دلم لک میزند برای آن روزها که با نیم نگاهت عمیق ترین غمم را می فهمیدی

نمی خواهم حال باشی و حتی شده سطحی ترین غمم را بخوانی

نمی خواهم باشی و با جزر و مد نگاهت آب چشمانم را از این دریای کم وسعت و پر عمق سرازیر کنی

نمی خواهم باشی و با دستانت شانه های لرزانم را در مسیر طوفان دلتنگی هایم محکم بگیری و آرامم کنی..

من در این زمان که گم شده در تقویم و ذهن ها به تو نیاز دارم که باشی و نگذاری من همچوزمانی که در آن قرار دارم محو شوم از این داستان

به تو نیاز دارم تا دوباره خیره شوم به چشمان آرامت و خودم را از این زمان فراموش شده رها کنم

این بار به دستانت نیاز دارم تا دلم را بلرزاند و غرورش در این میان بشکند و جایی کم بیاورد و اقرار کند که:

در آن زمان های گذشته بی تو چه گذشت...........

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 13:53 توسط معصومه |

 

هنگام یاد تو قلبم دیوانه وار میزند

و تنها فکر کردن به آرامش نگاهت است که ضربان قلبم را آرام می کند

می ترسم....می ترسم از روزی که قلبم بفهمد بیهوده به انتظارت ایستاده ام

یا اینکه بفهمد هر نیم نگاهت طوفانی به پا می کند

تحقیقات که کردم فهمیدم اگر قلب دیوانه وار و هیجان زده بتپد امکان سکته وجود دارد

حال باید به انتظار بنشینم و ببینم قلبم آن قدر دیوانه هست که پا به پای تو،تا آخرین نفس هایت بتپد

آن هم فقط به یاد تو

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 14:40 توسط معصومه |

دلم گرفته و چشمم خیس و قلمم شکسته

انگار اینجا آخر خط است.

آنجایی که دلت شکسته و آسمان زندگی ات طوفانی وبارانی است

آنجایی که هر یک صدایت،صد حاجت می دهد و اگر ندهد ارج و قربت ، بیشتر می شود

این بار آمده ام آن هم با پای برهنه و دست پینه بسته و لباس های پر وصله و صورت خسته

اما از تو کفش راه و مرهمی برای این پینه ها و زخم های همچو کوه ها و گودال های ماه و لباس ابریشم باف نمی خواهم

این بار نیامده ام که از تو خودم را طلب کنم چون هر بار که طلب کردم و تو هم بخشیدی،باز از دست دادم

این بار آمده ام که تو را طلب کنم

آری آمده ام که خودت را بخواهم

چون تو را هرگز از دست نمی دهم هیچ،هر آنگاه که فراموشت کنم نه تنها به یادم می مانی بلکه هموار میکنی جاده زندگی ام را

و همین از سر انسان فراموش کاری چون من زیاد است

خدایا آمده ام تو را طلب کنم تا مرا هرگز از یاد نبری گر چه همیشه تو را از یاد برده ام

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:40 توسط معصومه |

می گویند دوست فرشته بی بالی است...نامه ای است که از طرف خدا می آید....و واژه ای است که از لب فرشتگان می چکد

و من چه بچگانه در خود پیله کرده بودم و به خیال خود فقط با خودم و خدای خودم دوست بودم در صورتي كه نه خود را ميشناختم و نه خدايم را

اما نمی دانستم که خدای محبت را می شود با تمام وجود حس کرد

من بودم و پیله خودم...من بودم و من....

حالا که نامه خدا به دستم رسیده و فرشته بی بالی به من داده شده و فرشتگان معنای زندگی و محبت را برایم گفته اند میخواهم از تو تشکر کنم...از تو که مرا با خدای محبت آشنا کردی....از تو که خدا را به میان دلهامان کشیدی...از تو که با من یکی شدی...از تو که منم را به ما و من را به تو تبدیل کردی

میخواهم بگویم به تو که وجود محبتی...به تو که چشمه مهربانی هایی....

می خواهم بگویم دوستت دارم به اندازه ای که اندازه ندارد....

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 10:37 توسط معصومه |

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
به گزارش سه نسل به نقل از روزنه ، او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:


1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.

2- عنصر اصلی باران اسیدی است.

3-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

5-باعث فرسایش اجسام می‌شود.

6-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!
یکبار دیگر دلایل را بخوانید می بینید همه خواص آب هستند.

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:19 توسط معصومه |

زمان عجیبی است

برخی مردمان امام گذشته را عاشقند نه امام حاضر را

میدانی چرا؟

امام گذشته را هر گونه که بخواهند تفسیر میکنند

اما امام حاضر را باید فرمان ببرند

و کوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 15:53 توسط معصومه |

ای منتظران مهدی آگاه باشید....

حسین را منتظرانش کشتند

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 15:49 توسط معصومه |

دوستم این پیامک رو برام فرستاد.اگه زحمتی نبود و دوست داشتید نظرتون رو بگید

فکر میکنید الآن آقامون امام زمان در چه حالی هستند؟

یعنی حالشون خوبه؟؟؟؟؟....

چه کسی بر غم پدرشان ایشان را دلداری می دهد؟......

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 15:48 توسط معصومه |


آخرين مطالب
» کوشک-قصر اصفهان
» پست ثابت
» لطفا بخوانید(پست ثابت)
» اسلام علیک یا علی بن موسی الرضا
» اگه تو جای اون بودی چی کار میکردی؟
» به آسمان شب نگاه کن
» آخرين پله آسمان
» شهادت امام رضا(ع)
» قلب من
» زندگی

Design By : LoxTheme.com